تبليغاتX
به نام افریننده ی تو

نمي نويسم چگونه مي پرستمت


مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...


دير زماني است دلم جايي گير است،جايي که نزديکتر از من به من است


آنجا که آنچه به وفور يافت ميشود احساس است


دير زماني است  که در پي نگاه توام ،نگاه ساده و مهربانت را گم کرده ام


نميدانم کجا؟!شايد در  کوچه هاي تقدير، شايدجلوي درهاي حکمت خدا


و اکنون دير زماني است که آرام و بي صدا در خود ميشکنم

 

                                                             تقدیم به او



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 15:38 توسط ..::علی و بیتا::..

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت 9:56 توسط ..::علی و بیتا::..

لطفا بر روی عکس کلیک کنید



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 19:56 توسط ..::علی و بیتا::..

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 0:38 توسط ..::علی و بیتا::..

کیست این پرده نشین کاین همه افسانه ازاوست

خویش ازو دوست ازو دشمن و بیگانه ازاوست

 به یکی داده جنون بر دگری داده خرد

 دانش عاقل ازو غفلت دیوانه ازاوست

 صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست

  درد ازو صبر ازو همت مردانه ازاوست

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت 13:2 توسط ..::علی و بیتا::..

اشک رازی‌ست

لبخند رازی‌ست

عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشق‌ام بود.

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی

من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرد‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زند‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌های تو را دريافته‌ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:7 توسط ..::علی و بیتا::..

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت 21:51 توسط ..::علی و بیتا::..

می توان با یک گلیم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد.

می توان مهربانی را

خدا را عشق را                   با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد.

می توان بی رنگ بود              همچو آب چشمه ای پاک و زلال

می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت:

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1386/08/04ساعت 20:9 توسط ..::علی و بیتا::..

دل سوخته

خبرت هست که خون شد جگرم

وز می عشق تو چون بی خبرم  

ز ارزوی سر زلف تو مدام         

چون سر زلف تو زیر و زبرم       

نتوان گفت به صد سال ان غم  

کز سر زلف تو امد به سرم      

می تپم روز و شب و می سوزم

تا که بر روی تو افتد نظرم       

خود ز خونابه ی چشمم نفسی

نتوانم که به تو در نگرم         

گر بروز اشک چو در می بارم 

می براید دل پر خون ز برم    

چون نبینم نظری روی تو من  

به تماشای خیال تو درم       

گر نخوردی غم این سوخته دل

غم عشق تو بخوردی جگرم  

چند گویی که تو خود زرداری 

پشت گرمی تو غمت را چه خورم

دور از روی تو گر در نگری     

پشت گرمیست ز روی چو زرم

                                                      

 

                                                 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 21:47 توسط ..::علی و بیتا::..

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

دربهاری روشن از امواج نور

درزمستان غبار الود و دور

یا خزانی خالی ازفریادوشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ وشیرین روزها

روزپوچی همچو روزان  دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد گرفت

من تهی خواهم شد از فریاد درد

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

در اطاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

می رهم از خویش ومیمانم ز خویش

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

می شتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار خاک

گور من گمنام می ماندبه راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1386/07/28ساعت 20:55 توسط ..::علی و بیتا::..