دل سوخته
خبرت هست که خون شد جگرم
وز می عشق تو چون بی خبرم
ز ارزوی سر زلف تو مدام
چون سر زلف تو زیر و زبرم
نتوان گفت به صد سال ان غم
کز سر زلف تو امد به سرم
می تپم روز و شب و می سوزم
تا که بر روی تو افتد نظرم
خود ز خونابه ی چشمم نفسی
نتوانم که به تو در نگرم
گر بروز اشک چو در می بارم
می براید دل پر خون ز برم
چون نبینم نظری روی تو من
به تماشای خیال تو درم
گر نخوردی غم این سوخته دل
غم عشق تو بخوردی جگرم
چند گویی که تو خود زرداری
پشت گرمی تو غمت را چه خورم
دور از روی تو گر در نگری
پشت گرمیست ز روی چو زرم
![]()
![]()
![]()

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
دربهاری روشن از امواج نور
درزمستان غبار الود و دور
یا خزانی خالی ازفریادوشور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ وشیرین روزها
روزپوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد گرفت
من تهی خواهم شد از فریاد درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
اه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
در اطاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
می رهم از خویش ومیمانم ز خویش
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد انجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار خاک
گور من گمنام می ماندبه راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
![]()