تبليغاتX
به نام افریننده ی تو - راز عشق
اشک رازی‌ست

لبخند رازی‌ست

عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشق‌ام بود.

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی

من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرد‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زند‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌های تو را دريافته‌ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:7 توسط ..::علی و بیتا::..